﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ني ني كوچولوي ما</title>
    <description>nini1387's description</description>
    <link>http://nini1387.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مامان ني ني </managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 14 Mar 2008 08:19:31 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>بازم سلام</title>
      <description>سلام&lt;br /&gt;من بازم برگشتم. در این مدتی که نبودیم من و مامانی امتحان داشتیم. منم دارم دندانپزشک میشم. قراه اولین کلمه ای که میگم &amp;quot;دندون&amp;quot; &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/90.gif" border="0" /&gt;باشه.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;در یک ماه اخیر من و مامانی شبها تا دیروقت بیدار بودیم بعدش مامان میرفت امتحان می داد و منم می خوابیدم یعنی شبها تا دلتون بخواد ورجه وورجه میکردم ولی روزها خیلی آروم بودم.&lt;br /&gt;اولش بابایی نمیتونست تکونهای منو احساس کنه اما یه روز دستشو گذاشت روی شکم مامانی و دید که من دارم لگد می زنم. تا دلتون بخواد قربون صدقه ام رفت و تشویقم کرد. منم تا صبح فرداش هی براش لگد زدم.&lt;img src="http://www.mypersianblog.com/editor/images/smilies/04.gif" border="0" /&gt;&amp;nbsp; اما حالا دیگه تکون خوردن هام&amp;nbsp; همین طوری هم پیداس. به خصوص شبها بیشتر تکون می خورم و محکمتر هم لگد می زنم.&lt;br /&gt;راستی مامان جون و بابا جونم کلی چیز برام خریدن به خاطر من دوبار رفتن کیش. یه عالمه اسباب بازی و چیزای خوشکل دارم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/bliss.gif" border="0" /&gt;.لباسهام هم دیگه تکمیل هستن . بعضیاشو باباجونم برام از آلمان آوردن. تخت و کمدم رو هم سفارش دادن که ایشالا تا فردا پس فردا آمادس. مامانم لحظه شماری می کنه که زودی اتاقم رو درست کنه فقط منتظر تخت و کمده. قول داده که خیلی زود عکس وسایل و اتاقمو بذاره اینجا. فقط یه مشکلی دارم اونم اینه که مامانی و بابایی هی میرن سراغ اسباب بازیهای من. من همش نگرانم که تا به دنیا بیام همشو خراب کنن. بابایی هی با ماشین کنترلیم بازی می کنه مامانی هم همش صدای خرگوشمو در می آره . به نظرتون من از دست مامان و بابا چی کار کنم؟&lt;img src="http://www.mypersianblog.com/editor/images/smilies/07.gif" border="0" /&gt; تازه مامانم همش میره سراغ لباسهام و درشون میاره و بوسشون می کنه . هی من میگم مامانی آخه لباسهام کثیف میشن. اصلاً هیشکی به حرفهای من گوش نمید&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/164.gif" border="0" /&gt;ه.&lt;br /&gt;راستی مامان و بابا برام شعر گفتن:&lt;br /&gt;علیرضای ما گله&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خوشکل و ناز و تپله&lt;br /&gt;نور چشم خونه ماست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عزیز و دردونه ماست&lt;br /&gt;دوستش داریم خیلی زیاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منتظریم که زود بیاد&lt;br /&gt;دست علی یار اونه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; رضا نگهدار اونه&lt;br /&gt;از مامان جون زری و عمو محمدم&amp;nbsp; که برام کامنت قشنگ گذاشتن خیلی ممنونم. از دایی محمدم هم همینطور.&lt;br /&gt;راستی من داشتم فکر می کردم که هم اسم داییم محمده و هم اسم عموم. نظرتون چیه به مامان و بابا پیشنهاد بدم اسم منو هم محمد بذارن؟&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/246.gif" border="0" /&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=1065991</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-1065991</guid>
      <pubDate>Fri, 14 Mar 2008 08:19:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من برگشتم</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام من برگشتم. یه خبر دست اول هم دارم. ولی حالا نمی گم.&lt;img src="http://www.mypersianblog.com/editor/images/smilies/04.gif" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;خوب باید بگم که کیسه آبم سالم سالمه&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/6.gif" border="0" /&gt;. البته توی این مدت که نیومدیم مامانی و بابایی و همه کلی شور زدن. چون احتمال می رفت که عفونت به کیسه آب رسیده باشه و به همین خاطر مامانی رو بردن بیمارستان. بیچاره مامانی کلی آمپول بهش زدن .سوراخ سوراخ شد.&lt;br /&gt;بعدش مامانی و بابایی منو بردن مشهد که دیگه انشاالله بیمه بشم و مشکلی برام پیش نیاد. اونجا کلی به یاد همگی بودیم و براتون دعا کردیم.&lt;br /&gt;راستی باید بگم که من خیلی شکمو هستم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/91.gif" border="0" /&gt;. هنوز لقمه غذا از گلوی مامانی پایین نرفته که من شروع می کنم به ورجه وورجه و لگد زدن .&lt;br /&gt;خوب حالا می رسیم به خبر. اگه گفتید چیه؟ بالاخره معلوم شد که من دخملم یا پسل.&lt;br /&gt;من...&lt;br /&gt;من....&lt;br /&gt;من.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من.....&lt;br /&gt;پسلم و اسمم هم علیرضا هست.&lt;br /&gt;از همه اونایی که توی این مدت به یادم بودن و سراغمو گرفتن و برام کامنت گذاشتن ممنونم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/281.gif" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696963</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696963</guid>
      <pubDate>Mon, 18 Feb 2008 08:34:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می‌گن شاید کیسه آبم سوراخ شده باشه! من و مامانی کلی ترسیدیم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" /&gt; خانم دکتر به مامانم گفتن که یه هفته باید استراحت کنه. مامانی هم رفته خونه مامان جون و داره استراحت می کنه. دل و دماغ هم نداره که منو بیاره اینجا. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی اونروز تو مطب خانم دکتر من فعال بودم. تازه نذاشتم هیشکی بفهمه دخملم یا پسل&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" /&gt; همه می گن بچه مون با حیا هست. ولی من دارم هی ناز می کنم . آخه همه نازمو می‌خرن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی این روزها مامانی لگدهای منو درک می کنه. تازه معنیش رو هم می فهمه. اگه در یه حالتی باشه که من خوشم نیاد کلی لگد می زنم بعدش هم اگه کسی بهم توجه نکنه به نشانه اعتراض شکم مامانیو محکم فشار می‌دم. اونم کلی قربون صدقه ام می‌ره و از هنرنمایی من برای همه تعریف می‌کنه.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/05.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از همه نی نی ها خواهش می کنم که دعا کنن من چیزیم نشه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فعلاْ خداحافظ.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/27.gif" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696793</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696793</guid>
      <pubDate>Thu, 24 Jan 2008 09:04:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تاسوعا و عاشورا</title>
      <description>&lt;p&gt;از طرف خودم و همه نی نی های بین آسمون و زمین تاسوعا و عاشورا رو به همه تسلیت&lt;/p&gt;&lt;p&gt; می گم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" src="http://www.mahdiadab.com/images/3z1wlye.jpg" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696792</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696792</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Jan 2008 14:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از طرف مامان براي ني ني</title>
      <description>&lt;p&gt;عزيزم هنوز نيومده اين همه دوست دارم، نمي دونم وقتي بياي چي بشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مي دوني، دلم نمي خواست واحدهامو حذف كنم اما به خاطر تو فعلاً مجبور شدم دو واحدشو حذف كنم. آخه ترسيدم مشكلي برات پيش بياد عزيز دلم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از همين حالا دلم برات تنگه. مواظب خودت باش و لطفاً ني ني خوبي باش، آفرين عزيزم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/41.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بابايي هم كلي دوست داره و كلي برات دعا مي كنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مي بوسمت&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696791</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696791</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Jan 2008 09:54:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دعا</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام؛&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خيلي وقته كه ماماني منو نياورده كه چيز بنويسم. آخه خودش حالش خوب نيست. نميتونه زياد غذا بخوره كليه اش هم درد گرفته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون روز ماماني منو برد شاهچراغ،كلي دعا كردم. براي اونايي كه توي اين سرما خونه ندارن، يا خونه شون سرده، براي اونايي كه مريض هستن، براي اونايي كه غصه دار هستن و  اونايي كه خدا بهشون ني ني نداده و .... يه دعاهاي ديگه هم بود كه چون خصوصي هستن نيتونم بگم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/04.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماماني هم دعا كردكه من يه ني ني سالم و صالح باشم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/305.gif" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فرداش هم رفتيم عزاداري و من كلي سينه زدم.&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خاله مريم و خاله مرضيه هم كه برام كامنت گذاشتن ممنونم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/3.gif" border="0" /&gt;. از دايي جونم هم همين طور. از تو دل ماماني مي بوسمتون &lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p /&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696790</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696790</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Jan 2008 09:36:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برف</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شنبه شب شيراز برف اومد. اولين برف زمستاني بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; ولي من كه نتونستم برف ها رو ببينم، آخه من هنوز تو دل ماماني هستم. ولي ماماني برام همه چيز رو تعريف كرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;  &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/Laie_15.gif" border="0" /&gt; (ماماني و بابايي در انتظار من دارن برف تماشا مي كنن.خيلي دلشون مي خواست كه من بودم و برفها رو مي ديدم ولي هنوز كلي مونده تا من بيام .)&lt;/p&gt;&lt;p&gt; ايشالا سال ديگه برف بازي مي كنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696789</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696789</guid>
      <pubDate>Tue, 08 Jan 2008 08:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ني ني در ۱۳ هفتگي</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" src="http://www.mahdiadab.com/images/_861009.jpg" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اين جديد ترين عكسمه كه مربوط به ۱۰/۹/۸۶ ميشه. اونروز بابايي و مامان جون هم اومده بودن كه منو ببينن. منم كلي خودمو لوس كردم&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/05.gif" /&gt; كلي دست و پامو تكون دادم . هي دستمو مي بردم طرف سرم. ماماني فكر كرد كه دارم سرمو مي خارونم، بابايي هم فكر كرد كه دارم به شيوه &lt;em&gt;اي كيو سان&lt;/em&gt; فكر مي كنم، ولي من داشتم براشون دست تكون مي دادم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/45.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماماني و بابايي تا اون موقع نمي دونستن كه من هرروز كلي حركت مي كنم. ولي خانم دكتر براشون توضيح داد كه من هميشه تكون تكون مي خورم ولي چون هنوز كوچولو هستم و زورم نمي رسه عضلات ماماني رو تكون بدم ماماني نمي فهمه كه من چقدر ورجه وورجه مي كنم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/09.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون روز خانم دكتر سرمو اندازه گرفت و تخمين زدن كه من بايد تقريباً ۱۴ هفته ام باشه ولي ماماني و بابايي تقريباً مطمئن هستن كه من ۱۳ هفته ام هست. پس احتمالاً من يه ني ني كله گنده هستم.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/04.gif" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696788</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696788</guid>
      <pubDate>Fri, 04 Jan 2008 23:03:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماماني ميگه:</title>
      <description>&lt;p&gt;فكر كنم ني ني ما تا حالا براي خودش يه پا اندودونتيست شده باشه. ولي مامانشو كلافه كرد .اينكه  ماماني صبحها نمي تونست لب به غذا بزنه از يه طرف و اينكه مجبور بود تمام مدت تو بخش اندو بدو بدو كنه كه يه وقت ني ني كوچولو اكسپوز نشه از طرف ديگه، رمق براش نذاشته بود.&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; خاله مريم و خاله مرضيه قول دادن كه وقتي ني ني به دنيا اومد براش تعريف كنن كه ماماني چقدر تو بخش اندو به خاطر ني ني زحمت كشيد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لازم مي دونم از زحمات همه دوستاني كه توي اين مدت به من و ني ني كمك كردن نهايت تشكر را داشته باشم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;از مامان گلم هم كه كلي شور زد و كلي بهم كمك كرد خيلي ممنونم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از امروز ديگه مي ريم بخش راديو . هورااااااااا&lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/04.gif" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696787</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696787</guid>
      <pubDate>Fri, 04 Jan 2008 22:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانم دكتر جديد</title>
      <description>&lt;p&gt;ماماني منو برد پيش يه خانم دكتر ديگه كه مامان خاله مرضيه بود. اولين بار كه ديدمشون اينقدر دوستشون داشتم كه نگو. مثل خاله مرضيه مهربون و دوست داشتني بودن. تازه وقتي كه به دنيا بيام اولين كسي رو كه مي بينم خانم دكتره. &lt;img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/01.gif" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nini1387.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>مامان ني ني </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=10824&amp;postID=696786</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-10824.post-696786</guid>
      <pubDate>Fri, 04 Jan 2008 22:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
